آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

105.غذا دادن به روش پستونکی!

غذا نمیخوری چیکارت کنم خوب؟ امروز یه شیوه جدید یافتم! پستونک رو از دهنت درمیاوردم بجاش 1 قاشق حریره بادوم میذاشتم دهنت باز دوباره پستونک رو میچپوندم تو دهنت! خوب چه کاریه مادر! غذات رو درست بخور این جنگولک بازیا چیه؟
13 ارديبهشت 1392

104.آمیتیس و تبلیغات

عاشق تبلیغ های تلویزیونی ... هر کانالی باشه فرقی نمیکنه ولی چون بیشتر رو شبکه ی تی تی وی هستیم علاقه ی شدیدی به تبلیغ بوتانیکال اسلیمینگ و از این قبیل هستی! بعدم زمان تبلیغات یه لبخند ملیییییییییییییح برامون میزنی و اینجوری میچسبی به تلویزیون:) ...
12 ارديبهشت 1392

102.اولین روز مادر من

امسال اولین سالیه که من مادر شدم:) انقدر دوست دارم زودتر بزرگ شی و بهم کادوهای منحصربفرد بدی:) البته همین الساعه بهم یه کادوی منحصربفرد دادی:( کله تو محکم کوبیدی کنار میز:(( یعنی دستت در رفت و خوردی به گوشه ی میز و احتمالا اساسی باد میکنه:( طفلی بچم:( حالا اندر احوالات ما اینکه دیروز با مامانی اینا اومدیم فامنین ... آخه پریروز بابا مرتضی اومد و تا شنبه موندگار شد ... ما هم اومدیم که جمع و جور کنیم برای بازگشت . امروز یه سر رفتیم همدان ... هیچی همین دیگه! چیز خاصی نبود! فقط اینکه مادر شدم! و اینکه بابا مرتضی یادش بود بهم تبریک گفت:)  وقتی داری غرغر میکنی تا میگیم بوتانیکال اسلیمینگ! فوری ساکت میشی و برمیگردی سمت تلویزیون:)) از بس...
11 ارديبهشت 1392

101. خبر خوب

بالاخره تصميم گرفته شد ، اين يك هفته از اون ده - يازده ماه بيشتر دقم داد ... ما برگشتيم سر خونه زندگيمون ، خدايا شكرت:* ممنون از دعاهاى دوستاى گل خودم و آميتيس:*
9 ارديبهشت 1392

100.سالگرد ازدواج ما!

البته من که عروسی نگرفتم ... این روزیه که مامانبزرگه واسمون یه مهمونی گرفت:) سال 1385 ... در ضمن تولد مامانی و مامانبزرگه هم هست:) تولدشون مبارک:* پیوند ما نیز هم:*
8 ارديبهشت 1392

99. این چند روزه!

بالاخره دندونت دیده میشه:* جمعه عمه ت زنگ زد که میخوان بیان خونمون ... منم که فراری ازشون:دی ولی دیگه نمیشد کاری کرد ... قرار شد ناهار بیان ... از اونور بابا زنگ زد که مسعود اقا گفته بیاین دماوند براتون پیتزا درست کنم ... به مرتضی که گفتم گفت به مرضی اینا میگم بریم دماوند ... و ناهارمون رو برداشتیم و رفتیم اونجا ... روز خوبی بود ... آمیتیس قشنگ از پس خودش برمیاد و نمیذاره بهش زور بگن و من بسیار شادم ... با تنها کسی که کل کل داره سارینا س ... از بس این بشر زورگوئه ... خودشون بهش میگن دیکتاتور! ولی هیچ سعی هم نمیکنن این اخلاقش رو درست کنن! آمیتیس که نوزاد بود میرفتیم اونجا به زور میگفت رو تشک من بخوابونش بعد که امیتیس میخوابید میومد جیغ و دا...
8 ارديبهشت 1392

96.بازم آش دندونی:)

امروز بازم آش دندونی پختم ولی اینبار واقعی بود:) حتی 1 کاسه هم دادم به همکار بابا که طبقه ی بالامون میشینن:) راستش قصد پختن نداشتم ... گفتم میرم تهران میپزم بعد خاله نجما گفت وقتی دندون نیش میزنه باید بپزی ... این شد که پختمش و چون آش خوشمزه و راحتی هم هست خیلی زود آماده شد:)  ایشالا هیچ وقت درد نداشته باشی مامانی:* اینم آش با تزئینات عالیه!!! راستی خیلی شدید میگن قراره زلزله بیاد مخصوصا تهران:( خیلی غصه دارم ... کاشکی همش فقط در حد حرف بمونه و هیچ کدوم از مردم کشورمون داغ عزیز توی زلزله نبینن:( ...
31 فروردين 1392

95.شهربازی

دیروز به مناسبت دندون درآوردنت رفتیم شهربازی:) اصولا منظور این شهربازی صدادار ها! رو نمیفهمم ! آدم سرسام میگیره ... همه چی کامپیوتری ... یاد شهربازی های خودمون بخیر ... آدم میره شهربازی باید چرخ و فلک سوار شه ... چمیدونم از این قبیل!:دی خلاصه اول که راه افتادیم یه مزرعه ی خوشگل دیدیم که محصولاتش یه سری گل زرد خوشگل بود نمیدونم مزرعه ی چی بود ولی خوشگل بود -خاله نجما میگه مزرعه ی کُلزا هستش که ازش روغن میگیرن:) - ... خلاصه دور زدیم و رفتیم جلوش از دخترک عکس انداختیم که خوب همش داشت فضولی میکرد و سرش پایین بود:دی بعد یه سری آبپاش اونجا بود برای آبیاری مزرعه خنده هایی میکرد واسه اونا که بیا و ببین:* که فیلم گرفتم ازش اینجا دخترک سوار مو...
31 فروردين 1392